یادش بخیر، ی زمانی حالمون خوب بود، توانایی جسمی نسبتاً خوبی داشتیم، ردیف بودیم، حال دلمون خوب بود، درس می خوندیم، کار می کردیم. ما هم ی دوره ای اول راه بودیم، جوان بودیم و جویای نام! مغرور و پر ادعا (الحق و الانصاف در رشته ی تحصیلی و تخصصی خودم حرفی برای گفتن داشتم، جزئ باسواد ترینِ افراد بودم، بسیار مطالعه می کردم و اهل بحث و مجادله علمی بودم. و به طور کلی و خلاصه در رشته ی خودم استخوان خرد کرده بودم.) اینجا بگم که من مهندسم ...
اون موقع ها یکی عاشق بود و یکی فارغ، یکی گرم کار بود و یکی گرم کاسبی. منِ از همه جا بی خبر هم پی کسب علم و دانش و تحقیق و پژوهش و البته دنبال کروموزوم 😁 (این قسمتش بماند که چرا و چگونه).
در اون دوران یادمه یکی از دوستان عاشق یکی از هم کلاسی های من شده بود و مدام در رفت و آمد و جنبش و تکاپو بودن هر دو و الحمدلله که ازدواج کردن و الآن پس از آن همه سال ی پسر کوچولو دارن (خدا براشون نگهش داره) 😍😍😍🥰🥰
بعد منم که تو فاز علم و این چیزا بودم اصلا تو این صحبت های عشق و علاقه و... نبودم. غافل از اینکه وقتی آدمش بیاد...
عشق چون آید برد هوش دل فرزانه را
دزد دانا می کشد اول چراغ خانه را
بعله، نگم براتون که چی شد و چطوری اتفاق افتاد اما بعد از حدود پنج شش سال در دانشگاه کباده ی علم و دانش کشیدن، بالاخره ما هم با یک نگاه...(شاید ی روزی کامل از اول اتفاق افتادن و نحوه ی به اوج رسیدن ووو تا نرسیدن را نوشتم )
نمی دونم شما به عشق در نگاه اول اعتقاد دارید یا نه، ولی واقعاً اتفاق افتاد و واقعی بود. 🥰 منِ مذهبیِ معتقدِ به اصول که قسم می خورم، که چشم نیالوده ام به بد دیدن تا امروز؛ وقتی دیدمش برای اولین بار، عاشقش شدم، اونم از من خوشش اومد ولی خوب... (در باب اینکه گفتم چشم نیالودهام باید بگم که به گواهی همه ی افرادی که منو می شناسند نهتنها چشم چران نبوده و نیستم بلکه اصلاً نگاه مستقیم به کسی نمی کرده و نمی کنم چه برسه به خانم ها. خلاصه اینکه خودمو حفظ کرده بودم. چشمم را به وعده ی الهی حفظ کرده بودم. به قول یکی از برادر زاده هام خانم ها رو کلا نمیبینم... البته منظور اینه که نگاه شون نمی کنم. ببخشید تعریف از خود شد 😂😂 البته خیلیا از این اخلاق بدشون میاد)
برای من عشق، اولین (و آخرین و بعبارتی تنها و واقعی!) بار در دوران دانشجویی اتفاق افتاد. دقیقاً نه سال پیش 😔😔😔💔💔💔💔💔 و متأسفانه من بهش نرسیدم. گرچه ازش بزرگتر هم بودم. ازدواج کرد. و من ازدواج نکردم ...
این یکی از بزرگترین مسائل حل نشده ی زندگیم بود.
بعضی مواقع وقتی به اون روزها نگاه می کنم و به الآن می نگرم! میگم شاید صلاح نبوده که اینطوری الآن با این گرفتاری که هست، اونم کنارم می بود ... شایدم اگر بهم می رسیدیم مسیر زندگیم عوض میشد (که قطعاً عوض میشد) و اصلا الآن اوضاعم خیلی بهتر بود. به هر حال نشد. یادش بخیر.
یادش بخیر (تو این جمله هزار تا حرف هست از لحظات اول شروع اون حس خوب، که مثل آوای خوش هَزار هست که تقدیم شما هم نیز باید، تا لحظات تلخ نرسیدن و ی تکرار بی پایان ذهنی...)
یادش بخیر
یادش بخیر... .